سلام..

ادامه ..

درد و دل عاشقانه ..دايی و من.و

خلاصه بحث سر اين حرفها بود که ناگهان نيمه شبی تلفن خونه دايی زنگ خورد..ميگم دايی چه کسی ميتونه باشه اين وقت شب؟؟..دايی ميگه چه ميدونم..حتما يکی از بچه هاست ...دايی از اتاق بيرون ميره تا تلفن که طبقه پائينه جواب بده..بعد از چند لحظه بر ميگرده و رو به علی ترکه ميگه ..پاشو از وقت کارت زدنت تو خونه گذشته..ننت بود..بيچاره ميگه علی هنوز برنگشه فکر کنم بازم کار دست خودش داده ..منم گفتم نگران نباش اينجاست..پشو خودتو جمع کن برو خونه تا سر يک فرصت ديگه راجع به اين موضوع صحبت کنيم..علی ترکه بلند شد و گفت بابا اومديم حرف بزنيم هاا اين ننه ما هم سرويس کرده مارو..دستم رو ميزارم روی شونهای علی ترکه و ميگم..داداش برو غصه هيچ چيز رو هم نخور..يه چند وقتی مثل ادم برو بيا سعی کن خودتو درست کنی ..ما هم هر کاری از دستمون بر بيادانجام ميديم..حالا  يک وقت ديگه بزار تماس ميگيرم بيا يکم خصوصی صحبت کنيم..علی ترکه خدافظ نوکرم رو ميگه و به راه ميافته..دايی تا جلوی درب بدرقه ميکنه اون رو و من هم پشت سر اونها به طرف درب ميرم..دايی ميگه کجا..ميگم من هم برم بابا ..دايی ميگه بيخيال بابا کجا ميری..امشب رو پيش من بمون بابا دق کرديم بس که هر شب  رو تنهايی روز کرديم..خنده ای ميکنم و ميگم باکتم نباشه داری زن ميگيری ديگه..دايی خنده ای ميکنه ميگه به امام رضا نميزارم بری ..ياالله راه بيفت بريم بالا..ميگم باشه بابا بريم..دوباره رفتيم بالا.. دايی بعد از چند لحظه با رخت خواب وارد اتاق ميشه ..رو به من ميگه بابا یک وقت دست به چيزی نزنی هاا.. لاقل يک کمک کن .. جلوت رو جمع کن..ميگم ای بابا مهمون که دست به چيزی نميزنه قليون و سينی هندوانه رو بر داشتم و از اتاق رفتم بيرون..بعد از چند لحضه برگشتم و ديدم دايی رخت خواب رو پهن کرده و رو به من ميگه بيا تو روی تخت بخواب من هم روی زمين ميخوابم ..يک روز هم ببينيم فقير فقرا چی ميکشند..خنده ای ميکنم ميگم نه بابا اين چيز ها هم حاليت ميشه..بابا پاک عاشق شدی رفته..دايی ميگه عشق..الاغ تو که تو اين صحبت ها يادت رفته چغدر مارو بيچاره کردی..حالا ادم شدی..نکنه بازم عاشقی ..جون من عشقت کيه..رو به دايی ميگم..الاغ جون دست به دلم نزار که خونه..عاشق چيه بابا ..اگر قرار به اين حرفها باشه تو بعد خدا جای هر چی عشقه تو زندگيم برام پر کردی..عشق من تويی حمال..اخه خاک تو سرت تو ادم بشو نيستی دايی..دايی يک شلوار کردی بطرفم پرتاب میکنه و ميگه بيا نکنه با اون لباسهات ميخوای بخوابی..ميگم بابا دمت گرم شلوارم رو عوض کردم و طبق عادتم برای خواب پيراهنم رو از تنم در اوردم..همين که پيراهنم رو در اوردم ..دايی يک نگاهی به تن من و خط و خوط های روی اون  ميندازه ميگه..نگاه کن..خاک تو سرت..تنشو نگاه..پسر يک جای سالم رو تن تو نيست.. اونهايی که ميری بالای منبر براشون اگه يک روز تن تو رو ببينن اونوقت ميفهمند که بابا تو چه گهی بودی..پسر نگاه..راستی خال کوبی هات کو پس..خنده ای ميکنم ميگم دايی سوزوندمشون ..کسر لاتی بود..يه حيوان اين کارهارو با خودش ميکنه..ميرم و روی تخت دراز ميکشم.. و دست چپم رو ميزارم زير سرم و رو به دايی نگاه ميکنم..دايی اشک تو چشماش جمع شده بود..ميگم دايی چطه بازم اسمون چشمات بارونی شد..دايی رو به من ميگه اخه جونور ..يه سوال ازت ميخوام بپرسم تورو به ارواح خاک عزيزانت راستشو بگو..ميگم تا به حالا شده از من دروغ بشنوی اخه خر خان بگو ..ميگه بابا ..اخه چی به سر تو اومده ..اون مصی ترکه کجا..اين مصی کجا..بابا لامسب يادته خودت چه جونوری بودی..يادته چه کارهايی که از تو سر نميزد..منی که ته قاطی بازی بودم هميشه تا سرو کلت پيدا ميشد دلم شور ميزد  که بابا نکنه اين دوباره کار دستمون بده..اما يهو همه چيز تموم..کتاب داستانت رو بستی..اخه چی شد..تا به حال به اين فکر نکرده بودم..اما حالا يه هو بياد ميارم که چه خری بودی ..واسم جای سواله.؟؟.چی شده داداش.؟؟.چی به سر تو اومد.؟؟.خنده ای ميکنم ميگم..مگه الان بد شدم..اون وقتها بهتر بودم يا الان..دايی چند لحظه ای فکر ميکنه و ميگه تو هرچی بودی من خراب مرامت بودم..واسه من فرقی نداشت..من تو رو خيلی ميخوام..اما واسه بقيه اون وقتها هم يه جورايی خوب بودی الانم همين طور..اصلا تو ادم نيستی بابا..مردونه نکنه همه کاری ميکنی واسه ما رو نميکنی لامسب..جلوی ما پيغمبر بازی در مياری..ميگم دايی هر جوری که ميخوای فکر کن..ببين من تنها تغيری که نسبت به قبل کردم اينکه هر کاری ميخوام بکنم قبلش اين رو در نظر ميگيرم که بابا جواب خدارو چی بايد بدم.. بعد دست به اون کار ميزنم..اما قبلا ها نه داداش حقيقتش به عشق خودم همه کاری ميکردم..دايی ناگهان بغذش ميترکه.!!.ميگم دايی گريه؟؟پسر خجالت بکش..ميگه کاريت نباشه بزار تو خودم باشم..ميدونی..خيلی ميخوامت..به علی... جون که هيچ.. هر چی بخوای نثارت ميکنم..تو واسه من همه چيزی..ميگم خوب خر خان اين که معلومه من ميدونم اين رو..ديگه اين حرکت ها چيه..دايی ميگه اخه داداش اين جوری بودن عذاب اور نيست..دلم به حالت ميسوزه!!!همش خوبی..بابا چرا اخه..پس اگه تو اين باشی ما که ول معطليم..پس ما چی کارييم..من سه بار واسه تو اشک که هيچ خون گريه کردم ..از ته دلم..اونم فقط واسه مرامت..يادته اون وقتها که واسه خودت کار ميکردی..يه روز قرار بود بريم مهمونی با بچه ها پارتی تو باغ امير ۳۰سانتی نا..تو داشتی رو اسکلت همين ساختمون خوشکله سر کوچه کامياب کار ميکردی..ما با بچه ها اومديم اونجا..همه خوش تیپ کرده بودن..تو با لباس کار اومدی..گفتی دايی کجا به سلامتی..گفتم بدو بابا ميخوايم بريم مهمونی..اما تو گفتی من نميام..گفتی داداش کار دارم بايد تمومش کنم..وقتی ندارم..گفتم کار دارم چيه بيا بريم بابا..گفتی بابا دايی فردا بايد پول کلاس هام رو بريزم به حساب بايد کارمو تموم کنم اخر وقت از کارفرما پول بگيرم..من جلوی بچه ها ريدم بهت گفتم بابا واسه ما کلاس نزار خاک تو سر بابای ميليونرت کنند که پسرش بايد حمالی کنه پول کلاساشو در بياره..اما تو به ما خنديدی و بر گشتی سر کارت..ما همه رفتيم..توی مهمونی همه فاز تورو گرفتن..گفتن اين کجاست گفتم داره حمالی ميکنه..اما بعد که فهميدم تو اونجا هر چغدر کار کردی دادی به خاله شوکت که جهزييه دخترشو جور کنه.. یاد زحمت کشيدنهات افتادم .. از خودم خجالت کشيدم زدم زير گريه..اون شد که گفتم بدونه تو ديگه جايی نميرم..واسم جای سواله اخه چرا حتی به بابات نميگفتی کمکش کنه تا دست به اين کارها نزنی..يا اون روزی که مهدی حضرتی تو باشگاه سر پول شرطی منو بست به باد کتک و همه بچه ها نگاه ميکردن..اونم منی که کتک خوردم حکم اينو داشت که پرچم همه بچه های خودمون اومد پائين پاک ابروی همه رفت.. وقتی منو  ميبردن درمانگاه اصلا ديگه از خودم بدم ميومد همش تو فکر اين بودم که بابا ابروم رفت حالا با کی برم و انتقامم رو بگيرم..اخه کی ميتونه باهام بياد تو روی اون کنده لات بايستيم..به خودم ميگفتم ديگه تو اين محل جای من نیست..پاک ابروم رفت..وقتی تو اومدی تو درمانگاه وقتی صدات رو شنيدم که گفتی دايی کجايی..وقتی بچه ها رو زدی کنار..وقتی با پيکر خونی روی تخت چشمم تو چشمات افتاد يادت مياد... به من جلوی اون همه ادم گفتی خاک برسرت ..نگاه کردن هم به تو ارزش نداره..ريدی به من جلوی دوتا تيم ملی..من سرت داد زدم گفتم برو گم شو..وقتی که رفتی..تو دلم کلی فحشت دادم..ميخواستم بميرم..با خودم گفتم که بابا اين هم يه گه مثل بقيه من تو فکر ابرومم اين اومده واسه من فاز خوب گرفته..اميدم به هيچ کس نبود..فکر ميکردم خيلی تنها هستم..اما هنوز کار پانسمانم تموم نشوده بوده که يکی از بچه ها اومد تو اتاق و گفت..غصه نخورين مصی پرچم هممون رو برد بالا..پرسيدم چی شده..گفت من همين الان تو باشگاه بودم مصی  اومد مهدی حضرتی و باشگاه رو به خاک خون کشيد و پيچيد و رفت..نميدونی مهدی زير دست و پای مصی التماس ميکرد..اينها روکه شنيدم همه دردهام فراموش شد با همون حالت زدم زير گريه و از درمانگاه زدم بيرون..فقط به وجود تو  به مرامت که فکر ميکردم جلوی خودم رو نميتونستم بگيرم.. تو که نبودی وقتی از اين و اون ميشنيدم که چه مرام هايی واسشون گذاشتی.. وقتی ميگفتم بيا بريم عشق حال ميگفتی پول ندارم.تعجب ميکردم تويی که واسه عشق حال واسه پولش دست به هر کاری ميزدی...ميگفتم اين پولاشو جای ديگه خرج عشق حال ميکنه..بعد که امارش ميرسيد با اون پول ها چه کارهايی کردی گريه ميکردم واسه خاطر تو..اما تو که نميتونی اين ها رو بفهمی..دايی بلند زد زير گريه..من هم گريم گرفته بود..گفتم دايی بيخيال بابا..دايی ميگفت چی رو بيخيال..من به تو افتخار ميکنم..بچه ها حاليشون نميشه که تو کی هستی من ميدونم..ميگم بابا اين حرفها چيه ..اين مهمه که خدا ادم رو بشناسه..گور بابای بقيه..من چطور حاليت کنم که بابا داستان اينه قبل هر کاری حتی راه رفت هم ياد خدا کنی همه چيز تمومه..خدا و تو شاهدين که من تو زندگيم فقط واسه اين و اون قدم برداشتم نه واسه خودم..الانم که به اينجا رسيدم باورت نميشه به اين فکر نميکردم که به اينجا بايد برسم با همون طرض تفکر اومدم جلو و خدا خودش برام رديف کرد..غصه نخور واسه خوب شدن يک ثانيه هم زياده..بخواه جون دايی ..ميدونی دايی عشق حال خيلی لذت بخشه ..بر منکرش لعنت..اما خدايی به خوب بودن نميارزه..بعدشم اين حرفها رو جايی نشينی بزنی هااا...پسر بقيه حاليشون نميشه..تو که نميدونی اخه..لا مسب ميدونی من چغدر زخم زبون شنيدم و ميشنوم ميدونی چه فکر ها که درباره من نميکنند..چرا ؟؟برای اين که باورشون نميشه جونوری مثل من اين طور تغير کرده باشه..بيا تو که دايی منی چند تا نمونش رو گفتی چه طور روی من فکر ميکردی اما بعد که فهميدی شرمنده شدی..حالا بدون هر کی هر چی دلش ميخواد بگه هرچی هر فکری ميخواد بکنه.. اما من فقط نظر خدا برام مهمه فهميدی..پس بدون که از اين به بعد چطور با من رفتار کنی.. ميون بقيه حرفی ميزنم هی کل کل نکنی..بيا دايی دست رو بزار تو دستهای خدا و با هم ادم بشيم..گور بابای هرچی بهترينه و عشق حاله..بيا واسه خودمون باشيم ..يعنی واسه خداباشيم..ازاد ازاد زاد..همين..ازادی يعنی اينگکه واسه خدا باشيم..سرتو گرم عشق و نميدونم چرت پرت هايی که تازگی ها مد شده نکن..واسه خدا باش..به علی تو که تويی تمام بچه هارم جمع کنن به نميتونند به اندازه يک روز من که عشق حال ميکردم حال و حول کنند..اما چی..ميگم که با همه لذت هاش جلوی خوب بودن هيچه..فقط مرد باش ..اون مرده که همه ميگن..سعی نکن..بخواه که تو باشی..

ادامه...

/ 17 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ف.شيدا

سلام انشالله هميشه همون خدا پشت و پناهت باشه و شاد وموفق باشي

آرزو

سلام.خوبي.آقا اين پست فقط جنبه ي تبليغاتي داشت!اون هم تبليغات آقا مصطفي!خوش به حالت كه يه دايي داري كه اينقدر ازت تعريف ميكنه فكر كنم تو بايد بيشتر قدرش رو بدوني خب ادامه اش...

نيلوفر

سلام.خوبي؟ممنون خيلي شرمنده كردين .ولي اونقدرا هم كه گفتي خوب نبود . لطف داري دوست عزيز.ميدوني من مطالب خيلي بلند رو حوصلم نميگيره بخونم ولي مطلباي تو رو خيلي دوست دارم و خيلي به دلم ميشينه(حرفي كه از دل بر آد به دل ميشينه)فكر كنم علتش اينه.در ضمن به خاطر چنين طرز فكري كه داري بهت تبريك ميگم.كمتر كسي ميتونه به اين مرحله(تسليم)برسه.و اين را هم قبول دارم كه خدا به قلب هاي مستعد كمك ميكنه پس به قول خودت دستانت در دستان خدا.منتظر مطالب زيباي بعديت هستم.فعلا .يا علي

وحید

من غلط بکنم پا رو دم کسی بذارم! یه کم زیادی جوش حرفهای منو میزنی، همین که بهش فکر می‌کنی کافیه، اعصاب خودت رو چرا به هم می‌ریزی؟!

علی

سلام مصطفی عزیز کمک کردن به انسان ها هدیده ای است که خداوند به هرکسی نمی بخشد. هرکسی توانایی و اجازه ی کمک کردن را ندارد. اما با هر قدم که بر می داری آسمان های بیشتری را کشف می کنی... خوش به حالت... همیشه موفق باشی دوست من برای عشق هیچ وقت معشوق تعریف شده نیست واقعاً نمی دانم عشق چیست. اما عظمتی در رفاقت هست که در چیز دیگر نیست. اما در عظمت رفاقت همین بس که در یک جنگ شاید طرف مقابل از خانواده باشد اما رفیق طرف توست... پس با بهترین ها دوست بشیم که...

محبوبه

سلام مصی ترکه متنتو تا آخر خوندم اميدوارم هر چه زودتر به چيزی که می خوای برسی ...

ZeNDOooOooOOooOOOOOOoOoNi

هوم .. چه حرفاااایی .. میبینم که طبق معمول همیشه دایی حظور فعااال داره .. و مهم تر از اون اینه که ..باز به هم دیگه ...ن(به قول خودتون البته ها) ..داستانه خشنگی بید ..داستانه زندگیت خشنگه کلا .. یه جونوری که ادم میشه ... چقه خووووووب .!! کاش همه میتونستن آدم شن .. ولی حیف ...!!!

ZeNDOooOooOOooOOOOOOoOoNi

خیییلیییییی طولانی بود پسر .. ولی می ارزییید جدا و انصافا وکلا و حکماو اساسا وهمینا

ZeNDOooOooOOooOOOOOOoOoNi

الان داشتم زیست 3 میخوننندم اومدم ان شم ... و لی دیدم یهو ...دوسه مامانم تلید و مامانم هم رف بحرفه ..دیگه منم یادم افتاد که وبلاگتو سیوییدم .. رفتم تاااااا بخونم ..رحله ابن بطوطه رو و در جوار فیض بردن سرگرم شم .. و چیزای خوف خوف یاد بگیرم ..و از شرمندگی تو یکی درام ..

ZeNDOooOooOOooOOOOOOoOoNi

تیکه شلوار کردیت خیلی باحاااااااااال بود .....اوهوم ..بابا من یکی که میدونسممممم تو هرکولی یااااا !!! میبینم که یه تنه میری همه رو سوووسک میکنی ..راسی دایی هم میخواد ازدواج کنه نه ؟؟خوب به سلامتی پسته قبلیتو نخوندم ..مبارکه باااباااااا ..در اخر هم عرض همیشگی ..یادته که